دقیقا یک ماه از تولدم میگذره و من در تمام این مدت به تنها چیزی که فکر نمیکردم سن م بود. تا اینکه دوتا تار موی سفید پریشب با تمام بیرحمی خودشون رو به رخم کشیدن و درست مثل لحظه بعد از مرگ که همه چیز از جلو چشمات میگذره، همه چیز از جلو چشمم رد شد، تمام روزهای خوب و بد، کودکی، نوجوانی، جوانی و الان که تو اوج جوونی پیر شدم.
حالا دو روزه که توی آینه زل زدم به تار موهای سفیدم و فکر میکنم به عمری که گذشت، به حرفهایی که نزدم، جاهایی که نرفتم،چیزهایی که حس نکردم، موندن به پای آدم هایی که الان حتی نمیدونن من زنده م یا نه، کارهایی که نکردم، احساساتی که خرج کردم، لحظه هایی که خنده هاشو و حس خوشش رو و عطرشو ثبت نکردم وچقدر چقدر چقدر بخاطر دیگران زندگی کردم و باید زندگی کنم.
میدونم سال دیگه مثل الان زل زدم به تار موهای سفیدی که دیگه دو تا نیستن، شايد بیستا یا دویستا شده باشن و هنوز دارم فکر میکنم که چرا، و هنوز دارم برای دیگران زندگی میکنم.
من
(من تا ابد به خودم مدیون میمونم)
زندگی ,میکنم ,الان ,تمام ,هنوز دارم ,دیگران زندگی منبع
درباره این سایت